![]() |
![]() |
|
| .. آوازخوان خسته ام ، که از همه گسسته ام .. |
|
دیگه فرصتها رفتن
دیگه دل و دماغ یکی شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:44 توسط سلمان (آوازخوان) |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:32 توسط سلمان (آوازخوان) |
|
|
يا حق اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان چند و چند از غم ايام جگر خون باشي حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است هيچ خوش دل نپسندد كه تو محزون باشي مدتها پیش که آدمها خیلی نبودن و خیلی هم حال و حوصله همدیگه رو نداشتن ، فهمیدن که برای پر کردن تنهاییشون باید یه فکری بکنن. این شد که یه روزی یه خونواده چهار نفری بار بندیلشو بست و رفت کنار یه خونواده پنج نفری خونه ساخت. ده نفر دیگه از اون طرفتر راه افتادن اومدن کنار اینا و خلاصه آبادی ها و روستاها و شهرها و تمدنها شکل گرفت. قرنها بعد در حالی که آدمها کماکان به این روند رو به افزایش تجمع و زندگی های اجتماعی – حتی با شدت بیشتر – ادامه میدادن و مثلا یه خونه 500 متری که ده نفر آدم توش بودن ، حالا تبدیل به یه برج 70-80 واحدی شده بود که تعداد آدمایی که از توی حیاط 40 متریش رد میشدن دهها برابر قبل بود ، دوباره همه تنها بودن... جمعیت تنها ، عبارتیه که واسه این وضعیت بکار میبرن. و ما هر کدوممون بخشی از این جمعیت هستیم. میان جمعم من ولی دلم تنهاست... به ظاهر میون جمع زندگی می کنیم ، میگیم ، می خندیم ، بیرون میریم ، مهمونی میدیم ، اما... تنهاییم!!! آهای جماعت تنها! این وبلاگ ماموریتش دیگه تموم شده! میخوام از جمع پر از تنهایی و غمتون فرار کنم! آهای تویی که «هر چه بدی آید از تو جان گیرد» ، قرار بود تا زمان نتیجه آزمون فوق لیسانس اینجا رو ادامه بدم. حالا تو و بقیه آدمای مثه خودت که دور و برت هستن ، میتونین بازم اون لبخندهای غرورآمیزتون رو بنشونین روی ویترین لبهاتون؛ من قبول نشدم! شاید کمی بدشانسی ، شایدم...... همینه که هست! چهارده پونزده روز دیگه میرم سربازی. ولی اینجا رو از همین امروز می بندم. مدتی هست که حوصله نوشتنم باز نیست. کسی نمیدونه شاید دو سه ماه دیگه باز شروع کردم ولی لااقل تا دو سه ماه دیگه مطمئنم که نمی نویسم و اینجا تعطیله! من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی پیش اهل حرم و دیر زبون شد دل من.......... همین و دیگر هیچ!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:14 توسط سلمان (آوازخوان) |
|
|
یا حق نمی دونم امشب چرا هوس کردم رفتم سراغ فایلهای قدیمیم. عکسها و نوشته هایی که از تو داشتم. چشمم افتاد به اولین مطلبی که برای والنتاین برات نوشتم – 13 فوریه 2004 – به خودم خندیدم ولی یه متن از مفتون امینی نوشتم که قشنگه. هر چند که در مورد تو که بازیگر بودی صدق نمی کنه............ شباهنگام لب دریاچه می رفتم و می گفتم به خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد من او را پیش از این هرگز ندیده ، نام او را نشنیده بودم ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم نمی دانم کجا بودیم که من در نیلی چشمان او او در کبود رود شعر من زمانها در شنا بودیم شبی آمد ولیکن دیروقت آمد نه فانوسی ، نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان سوار قایقی گشتیم و بر خیزآب ها رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری من او را باز هم نشناختم زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند از آن سو قصه تلخیست ای افسوس ای اندوه او را موجها بردند و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید........... چرا باید در اولین والنتاین که با هم بودیم ، شعری بنویسم برات که از ترس من از رفتنت حرف می زنه....... امروز دیگه توی قلبم حتی مرداب هم نیست که شاید به امید روییدن نیلوفری ، بشه تحمل کرد؛ امروز یه گندآب تمام وجودمو پر کرده. همین |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:24 توسط سلمان (آوازخوان) |
|
|
یا حق کف پیاده رو پر بود از برگ های آخر شهریورماه؛ برگهایی که نمی دونم چرا همیشه زودتر از اومدن پاییز ، زمین رو لمس می کنن. اصلا چه فرقی می کنه؟! چرا درختها باید اول بهار پون و جوونه بزنن و پاییز برگاشون بریزه؟! این همه نظم چه اهمیتی داره؟ یادمه از یه جایی شنیدم که «هر بی نظمی ، خودش یه جور نظمه!!» انگار ما همیشه به دنبال نظم می گردیم. پامو رو برگها فشار میدادم ، با تمام قدرت. دلم میخواست صدای خورد شدن اونا رو بشنوم؛ مثه وقتی که خورد شدم. آدمها مثه همیشه از کنارم رد میشدن ، نه اونا منو می شناسن و نه من اونا رو. گاهی سرم رو بالا می آوردم و نگاهشون می کردم. چشمهاشون که چیزی از ناامیدی نمی گفت. ولی مگه میشه؟ همه آدمهای این دوره و زمونه یه جورایی یأس و ناامیدی رو در درونشون دارن. حتی خیلی ها هستن که با قدرت این رو رد می کنن ، اما می دونم که توی خلوت خودشون اعتراف می کنن! مغازه ها بازن و اجناس توی ویترین ها آویزون و مشتری ها در حال ورود و خروج به مغازه ها و خرید. اینجور وقتا دنبال یه جایی می گردم که یه کمی بلندتر از سطح خیابون باشه ، حتی به اندازه چند ده سانتیمتر. وقتی میرم اون بالا ، رفت و آمد آدما و ماشینا مثه همیشه فقط یه چیز رو برام زمزمه می کنه؛ «زندگی مورچه ای!» مدتها بود که به قصد خیابون نوردی(!) از خونه بیرون نیومده بودم. باید برای خرید به چند تا مغازه سر می زدم. رفتم توی یه مجتمع و چند تا مغازه رو سر زدم. قیمت هایی که میخواستم رو گرفتم و اومدم بیرون. یه مغازه بود که طبقه بالای مجتمع بود. گفتم اونو هم یه سری بزنم و بعد برگردم خونه. به دم در مغازه رسیدم و توی درگاهی ایستادم و زل زدم به ویترین و اجناس داخل مغازه. من همیشه گوشه چشمهام تا جایی که زاویه دیدم اجازه میده ، در حال تجزیه و تحلیل اطرافمه؛ و حالا باز یه نگاه سنگین رو احساس می کردم. بعد از مکث چند ثانیه ای توی درگاه مغازه ، سرم رو به سمت چشمها برگردوندم؛ هه! یکی از هم دانشگاهیای سابق بود؛ البته از جنس مونث. بقیش دیگه گپ زدن در مورد بقیه بچه های دانشگاه بود. کی فوق قبول شده ، کجا قبول شده ، کی قبول نشده... همزمان لیست قیمت های مورد نیازم رو هم از همکارش گرفتم و به سریعترین شکل ممکن اومدم بیرون. این دختر از معدود دخترهای دانشگاه بود که گاهی وقتی باهاش سلام علیک می کردم. به همین خاطر هم معروف بودم. ولی دیگه حوصله هیچکس رو ندارم... هوا تاریک شده و خیابونا ترافیک عادی خودشونو دارن. به این فکر می کنم که چرا باید می رفتم توی اون مغازه. مدتهاس که دلتنگ دانشگاه و کلاسها و مسخره بازیهاشم. خیلی وقته که دلم میخواد باز اون روزا بیاد؛ کلاس تعطیل کردنا ، کل کل کردن با استاد و دانشجو ، دعوا درست کردن ، مسخره کردن و لودگی ، گاهی وقتام جواد بازی و قلدربازی... هر چی بود یه هدفی داشتیم؛ رسیدن به انتهای دوره چهارساله دانشجویی! چه هدف مزخرفی!! امشب زیادی حرف زدم. دلم از این نوشته های یکنواختم بهم می خورد. خواستم یه جور دیگه همون حرفای مفت رو تکرار کنم؛ که این کار رو هم کردم! نمی دونم چرا به اینجا که رسیدم یاد اون جمله معروف فیلم «روسری آبی» از دهن «عزت الله انتظامی» افتادم که شکل یک مانیفست رو داره؛ اونجا که بچه هاش دارن از رفتن به دنبال یه عشق – به قول حافظ عشق پیرانه سری – منعش می کنن و اون از پله های حیاط میاد پایین و یکی دو پله مونده به آخر میگه: «خوشبختی تو دل آدمه». حالم از دل و دلدادگی بهم می خوره که دودمان آدمو به باد میده! دیگه نمیشه برگشت و البته خودکرده را تدبیر نیست! همین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:50 توسط سلمان (آوازخوان) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1390 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|